|
|
|
|
|
در خبرها آمده بود که جمهوری بی هویت آذربایجان قصد دارد مجسمه بابک خرمدین را در کشورش بنا کند . وقتی که ما اسم و مجسمه امثال آریو برزن را از صحنه تاریخ و زمینمان حذف می کنیم معلوم است که دیگران آنها را تصاحب می کنند. بابک ایرانی است و آذربایجان مال ایران است . حتی این به اصطلاح جمهوری آذربایجان هم مال ایران است . جمهوری آذربایجان با تکیه بر پان ترکیسم سعی در هویت سازی برای خودش و تحریف تاریخ دارد. بابک خرمدین اگر آذری هم باشد آذری ایرانی و اردبیلی است نه آذربایجان بی بته ای که خود روزی تکه ای از ایران بوده است که در سالهای قبل به دلیل گندیدگی و تعفن پان ها و اوفها و قزاقها و ... جدایش کرده اند. افسوس از عده ای کوردل و بی هویت داخلی که برق رژ لب دخترک هرزهو بیماری به نام جمهوری آذربایجان را با مهر مام میهن معامله کرده اند. افسوس که ایران میراث جغد و خفاشانی شده که جز خودشان و شکمشان چیزی نمی فهمند.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 16:1 توسط هوبان
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز گرفتار بودم و نتوانستم در سالگرد عروجت بنویسم اما بدان نام و یادت در دلم هست می نویسم تا بدانی بی تو بودن ما یعنی همان تنهایی زخم خورده حیدر که از دامان مردمانش زخم خورده و تنها به دیاری رفت که بعدها خود چشمه جوشانی باشد برای زایش نسل آدمهایی مثل شما . می نویسم تا بدانی خوبیهایت انکار نشدنی است |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 10:14 توسط هوبان
|
|
||
|
|
|
|
|
آقای میرباقری و صداو سیمای میلی ، لطف کنید و سریال نسازید . آن از کشته شدن شمر و بعدش کشته شدن حرمله این هم از کشته شدن شبث آقای میرباقری تاریخ را لگد مال کردی به خاطر جذابیت داستان و هرچه دلت خواست به آن اضافه کردید. شمر را سر بریدند و در دیگ روغن انداختند نه اینکه کیان ایرانی او را کشت حرمله را دو دستش قطع کردند و در آتش انداختند و نه به سبک وسترن و دوئل کشته شد! حداقل به منابع اهل سنت اعتقاد نداری به منابع شیعه و به خصوص شیخ طوسی مراجعه کن . شبث بعد از مختار و به مرگ طبیعی مرد نه اینکه قبل از مختار و در حین جنگ کشته شود. آقای میرباقری ، شاید برای خیلی افراد آن مقطع از تاریخ اسلام حساسیتی ندشته باشد اما برای خیلیها یک تاریخ است . لطف کنید و خرابش نکنید |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 9:51 توسط هوبان
|
|
||
|
|
|
|
|
بچه که بودم یا بعدش که نوجوان بودم تا سالهای قبل ، وقتی کسی از غربت می نالید در دلم نیشخند می زدم و باور نمی کردم
اما بعد از سالها وقتی خودم دچار غربت شدم و در شهری دور از فامیلم ساکن شدم تازه فهمیدم غربت یعنی چه . و دیدم که چگونه از درون می پوسم و درد غربت چگونه مرا به خورد شدن می کشاند . در شهری که شاید بیش از دوهزار آشنای اداری و تحصیلی و دوست پراکنده داشته باشی ولی با دلت تنها باشی و غریب شهری که مردمانش را بشناسی ولی رنگ و لعابشان مثل مردم شهر خودت نباشد جایی که تنهای تنها باشی حتی با نزدیکترین کسانت فاصله داشته باشی
حال کودکی را دارم که لنگه کفشش را دریا با خود برده باشد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 14:41 توسط هوبان
|
|
||
|
|
|
|
|
تری جونزهای آمریکایی بهتر هستند یا بن لادن ها؟
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:1 توسط هوبان
|
|
||
|
|
|
|
|
یک بیمارستان 2 فرد بیمار را بدلیل نداشتن پول درمان سوار بر خودروی آمبولانس و آنها را در کنار خیابان رها می کند . (خیابان که چه عرض کنم ، زمینهای اول اتوبان قم )
این حرکت انساندوستانه در تهران و ام القرای جهان اسلام و دارای تمدنی بسیار کهن و فرهنگی غنی و با آرمانهای بسیار والا رخ داده است . در این شهر ارزش انسانی بسیار محترم ! شمرده می شود !!!!! غذای روزانه سگهای خانگی و جراحی بینی و تزریق بوتاکس و ... میلیاردها تومان می شود. برای همایشها یی مانند ایرانیان خارج از کشور میلیاردها دلار هزینه می کنیم که بگوییم مردم ایران خارج نشین دوستتان دارم و بیایید همدیگر را ملاقات کنیم. ولی مردم داخل ایران را با احترام پرتاب می کنیم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 14:23 توسط هوبان
|
|
||
|
|
|
|
|
از این به بعد می خواهم هر از گاهی یک سری از اتفاقات روزانه محل کارم رو بنویسم به قول یکی از دوستان با یک سری شنگول و منگول طرف هستم که حرص درمیارن از فردا این مطالب رو با نام رازنامه می نویسم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 14:25 توسط هوبان
|
|
||
|
|
|
|
|
توی سایتهای خبری می گشتم عکس عشایر رو زده بود . از سر کنجکاوی و علاقه عکسها رو نگاه می کردم که عکسی بین اونها دلم را لرزاند و اشک در چشمانم حلقه زد . بزرگترین سرمایه بشری محبتی است که بین این مادر و فرزند جاری است . خانه ای بدون مبلمان و انواع لوازم برقی و دکوری امروزی و ... ولی سرمایه دارتر از همه ما.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 15:28 توسط هوبان
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر آن همه دیدیم و شنیدیم اگر لب فرو بستیم و نفس هم بر نیاوردیم اگر دست و دل زخمی از این همه نگفته و درشت شنیده بی مرهم ماند وحرفی ، سخنی و کلامی نگفتیم گمان مبر که آن همه درست بود و قبول داشتیم که قبول داشتن و نداشتن ما گره ای از کار فرو بسته نمی گشاید تنها حرمت نگه داشتیم خون دل خوردیم وسینه را از آهی پراز خون انباشتیم تا شاید یک روز، یک موسم از دست و دلی که نارفیق بود ، بگوییم بگوییم که می توان مثل هیچکس نبود و باشیم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 10:51 توسط هوبان
|
|
||
|
|
|
|
|
درویشی از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد . چشمش به شاه افتاد با دست اشاره ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند. کریم خان گفت این اشاره های تو برای چه بود. درویش گفت.نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چقدر داده است. به من چقدر داده ؟ کریم خان در حال کشیدن قلیان بود گفت چه میخواهی؟ درویش گفت همین قلیان مرا بس است. چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز کسیکه میخواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد. روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد. با دست اشاره هایی کرد. به کریم خان زند گفت نه من کریمم نه تو. کریم فقط خداست جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 14:44 توسط هوبان
|
|
||